قبض روحم کن
شاید ایمان بیاورم که زنده ام
........در ذهنش فکرهای متفاوتی به سرعت در حرکت بود قدرت تمرکز نداشت ،
چشمش به پایه ی میز خورد دیروز یادش رفته بود که آنها را تمیز کند
لکه ی کوچک زردی روی آن خود نمایی می کرد با ترس کمی به جلو نگاه کرد چیزی نبود ،
هنوز تردید داشت کمی دیگر مکث کرد اما ناگهان مثل اینکه فکری به ذهنش خطور کرده باشد
سریع و به یکباره برخاست . انگار اتفاقی نیفتاده بود به سمت قابلمه ی غذا چرخید و گفت :
من نمی ترسم! گویی داشت چیزی را به خودش تلقین میکرد !
خم شد و کتاب را برداشت و دوباره بلند شروع به خواندن کرد:
* " هنگامی که کودکان خرد سال حقایق را چنان سریع در می یابند؛
به ما نشان می دهند این اولین بار نیست که آنها را درک می کنند ؛
بلکه دریافتن را به یاد می آورند و این اثبات دوباره ای است براینکه ما
اغلب چیز ها را پیش از تولد می دانیم " کلید در قفل چرخید به سمت در ورودی رفت و
با لبخندی کمرنگ سلام کرد . سلام خوبی عزیزم ؟
به آرامی وبا احتیاطی خاص گونه ی زن را بوسید ، از این شیوه ی بوسیدن مهرداد بدش آمد
گویی با موجودی عجیب روبرو بود! قدمی به عقب برداشت لبخندش محو نشد اما
نگاهش بیرنگ روی گلهای نارنجی فرش نشست . مشغول شستن ظرفها شد .
مهرداد محتویات کیفش را روی زمین پهن کردو با صدایی بلند پرسید: اون یکی کیفم کو؟
سر برگرداند و از دور سرکی داخل اتاق کشید تو کمده . پس از لحظه ای مکث مجدد گفت:
میشه بیای بدیش پیداش نمی کنم. دستکشها را از دستش در آورد و به سمت اتاق رفت.
بدون لحظه ای تعلل کیف را از داخل کمد بیرون کشید و به سمت مهرداد گرفت که
کتاب روی تخت نظرش را جلب کرد سرش به پهلو چرخید و سعی کرد عنوان آن را بخواند
اسکیزوفرنی و ... دلش می خواست با همان کتاب محکم بر سر مرد بکوبد
گویی با او بیگانه بود و این روز ها نمی شناختش .
خودش را روی تخت رها کرد چقدر رها شدن را دوست داشت .
چطور می تونی با یه آدم اسکیزو فرنی زندگی کنی ؟ نمی ترسی ؟
می دونی که بعضی مواقع ،هر چند کم ، به دیگران هم آسیب میزنند.
در حالی که کنار زن دراز می کشید گفت : عزیزم این چه حرفیه ؟! اسکیزو فرنی ؟
گاهی مهرداد را عجیب دوست داشت چون دروغ گفتنش افتضاح بود
و همین که گمان می کرداو دچار بیماری است اما به رویش نمی آورد و
رابطه اش را با او حفظ کرده بود قابل ستایش بود.
دستش را دور شانه ی مهرداد حلقه کرد و چشمهایش را بست و زیر لب آرام زمزمه کرد
نه ، تو آدم بدی نیستی؛ باید بهت حق داد.
روبروی آینه ایستاد و به چشمهایش زل زد یک هفته ای میشد هیچ تصویری نمیدید .
انگار رنگ چشمهایش کمی تغییر کرده بود دیگر آنقدر ها تیره نبود.
سنجاق را آرام بین موهایش نشاند و به سمت کمد لباسها رفت
هنوز از در اتاق رد نشده بود که سر جایش میخکوب شد.
اولین بار بود که لباس آبی به تن داشت.
اولین بار بود که زن جرات کرد و مستقیم به او زل زد.
اولین بار بود که لجوجانه می خواست صورتش را ببیند .
چشمهایش گشاد شد و پرسشگرانه گفت : آوا ؟!
مهرداد صدا زد: اومدنی جعبه ی شیرینی رو هم بیار ،
من میرم پایین دیر نیای آوا .
* بر گرفته از کتاب: تنها عشق حقیقت دارد نوشته ی برایان ال. وایس
چشمهایش را بست و دوباره باز کرد. گویی تمام تنش به زمین دوخته شده بود.
نفسش سنگین بالا می آمد. دوباره که نه ،این تصویری بود که به تازگی میدید.
مهرداد آهسته صدا زد قرصهایت را خوردی؟ چشمهایش را محکم به هم فشرد
دلش می خواست دیگر آنها را نگشاید اما... قرصهایت را خوردی؟
چقدر از این واژه ی کدر بدش می آمد. بلند شد آرام قرصهای درون مشتش را
به داخل سطل زباله انداخت و با صدای نجوا گونه ای گفت خوردم !
مهرداد کنارش روی مبل نشست عزیزم تو که می دونی.... روبروی در ورودی
ایستاده بود با همان لباس سپید و بلند. انگشت اشاره اش را بالا آورد دیدی ؟
مهردادسرش را چرخاند چی رو؟! ببین! ایستاده جلوی در ورودی، ببین !
دیگر این روزها تنش یخ نمی بست با دیدن این تصاویر مبهم و واضح ،
انگار عادت کرده بود . نه انگار یک عمر بود که با همینها متولد شده بود ،
زیسته بود ، نفس کشیده بود، راه رفته بود وشاید .... وشاید خندیده بود.
انگشت اشاره اش را کشید و پایین آورد؛ باز شروع کردی؟! اونجا چیزی نیست
میشنوی اونجا...چیزی...نیست...
میشنید همه ی اینها را می شنید مثل تصاویر واضحی که میدید.
یادم رفت؛ یعنی یادم میره قرار بود دختر خوبی باشم؛ راست میگی اونجا چیزی نیست .
اما ...اما خودش که میدانست چقدر واضح داشت دروغ میگفت
دروغهایی شبیه کودکی هایش !
زود بر میگردم مواظب خودت باش عزیزم. در دلش آرزو کرد کاش کمی دیر بیاید
وبعد ازاین آرزو خجالت کشیدو لبش را گزید. به سمت آشپزخانه رفت
پیاز را خرد کرد و در قابلمه ریخت اشکهایش را با پشت دست پاک و
زیر گاز را کم کرد ؛ روی صندلی نشست کتاب روی میز را باز کرد و ورق زد
به ذهنش کمی فشار آورد و سعی کرد تمرکز کند و بعد از کمی تعلل روی صفحه ای
ثابت شد بلند بلند شروع به خواندن کرد این شیوه ی خواندن را دوست داشت
انگار ذهنش از تمام چیزهای بی ربط خالی میشد. بلند شد کتاب میان دستش بود
کفگیر را برداشت و آرام در ظرف چرخاند هنوز سرش داخل کتاب بود و
چشمهایش کلمات را جستجو می کرد . وقت نشستن پایش به پایه ی میز گرفت و
سکندری خورد کتاب از دستش رها شد و محکم به زمین خورد.
دست دراز کرد تا کتاب را بردارد؛ردای سفید، دستش لرزید . چقدر نزدیک بود.
برای لحظه ای نفسش حبس شد. جرات نکرد سرش را بلند کند انگشتانش رو سنگهای
آشپزخانه سرید و از کتاب فاصله گرفت........
فاصله می گیری روزها و شاید ماه ها ، اما عجیب نیست باز گشتت
وقتی یک عمر چیز غریبی
از جنس ِ چشمهایت را نبند روی شانه هایت سنگینی می کند؛
اما زمینش نمی گذاری با اینکه گاهی صاف ایستادن بدون بغض
برای غرور همیشگی تو هم سخت می شود.
گشتی میان کوچه های شهر بزن حتی با قلم گرفتن تمام ِ
هزاران هزار سالهای زیستِ آدمهای پیش و فقط نگریستن به تمدن ِ
هزارو سیصدو هشتادو هشت سالگی اکنون بوی تلخ و تند نوعی
توحش مدرن مشامت را آزار میدهد. لبخند می زنی و مانند عروسکهای ِ
رنگین ِ خوش رقص آهنگ ِهر موسیقی ِ مضحکی به حرکت می کشاندت .
تو آدم یا حوا نیستی این روزها خودت را با خدا اشتباه نگیر!!!
خدا نکند
که اسب وحشی ِ بی قراری های من
از مرز تاریک سرهای بی کلاه
و
خط های بی تعریف دهان های باز بگذرد
آن وقت
اگر زمین و زمان را هم به هم بدوزی
فرقی برای تاوان لبهای تو
و داغهای تنم نخواهد کرد.
بی ربطی ِ معانی به یکدیگر وقتی که می خواهم گیجت کنم
ونگاه چشمهایت شبیه کودکی های خودم شود چیز قشنگی است.
دارم با واژه ها بازی می کنم ؛ خودت گفتی که خوب بلدی برای گریز از.....
به دنبال چیزی شبیه بهانه های بی دلیل هبوط های غیر منتظره ام می گردم، ماتم کن !!
روبرویم نه ایست
می خواهم به دنیا پشت کنم
( این جمله ارزشی جز یک اطلاع رسانی ندارد )
مدتی نبودم ، برگشتم تا ثابت کنم دیوانگی عالمی دارد!!
بوی کهنگی می داد نگاه مردمک چشمهایش !
و نقطه ای که بی وقفه
به اسارت پوسیدگی مات رسیده بود.
بین خطوط کهنه ی تکرار و کتابهای باستانی
صدای اعتراض نه
چیزی شبیه ناله ، مکرر
و زمین و زمان که بدنام شده بود .
در یخچال نگهداری شود در غیر این صورت
خطر انقلاب ذرات تشکیل دهنده بالاست !!!؟؟
دیگر به خواب هیچ پیامبری اعتماد نیست
کعبه را عمود طواف کن
قبل از اینکه
بت های مقدس سرزمین من
جمعه ها را از تقویم حذف
و خدا را
در جنوبی ترین نقطه ی زادگاهم
چوب حراج بزنند !
این یک ابلاغ رسمی است عزیز!!
برای اثبات اینکه رویا به واقعیت تبدیل می شود بودنت با من کافی است .
فقط همین!
می پوشانی ام
میان حرفهای نجیبت از بکارت عشق
و گمان می کنم
نه ، به یقین می رسم
کسی این گونه که تو
با بوسه ای ناگهانی دیوانه ام نخواهد کرد
حالا پیمان بسته ام ، به رسم تمام بودنت
روسری ِ سبزم را سرم کنم
و مثل فیلم های عاشقانه ، در یک سکانس
دیوانه وار !
تا قرارگاه اولین دیدار
– پیاده با شاخه ای رز زرد –
را نم نم هاشور بزنم
می خواهم این نطفه ی حرام سکون را بالا بیاورم ، روشن کن کبریت را !!؟
فریبم داده بودند
من که برادری نداشتم !!
حالا
یک عمر است که از مرگ می ترسم !
کسی این جا نفرینم کرده به عشق
پک بزنم
ممتد ، ممتد ، ممتد
می خواهم
آلوده ات کنم !
چشمهایت را نبند اینجا عمق هزاران کیلومتری زیر زمین است . خاموش کن!
گوشی همراهت را می گویم . "مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد "
خودت بلند شو ! بایست ، منتظر معجزه نباش اعجاز یعنی چشمهایت
که از افتادن گنجشک ها نهراسد.
بلند شو اینجا زادگاه توست ....!!
..........................................................................
تو که می گفتی دروغ چیز بدی است!
قاصدک دوره گرد میدان انقلاب که کاری به جز راست بلد نبود
اما ، حالا، مدام
زخمهای بی قرار انگشتش
مرا یاد بابا
که رفته بود
جنوبی ترین نقطه ی قلبش را
برای ایما نش ثبت کند می اندازد
دارم از خودم صبورتر می شوم
ادامه نده
دروغگوی نابلدی!!
فقط بیا وگاهی
میان خوابهای تعبیر نشده ام
جایی برای قمار شک و شاید و آیا بگذار...